برای تحلیل شونده، بهیادماندنیترین لحظات در درمان تحلیلی معمولاً نه محتوای تفسیرهای روانکاو، بلکه احساس درک شدن است. تفسیرها بیش از آنکه به دلیل آنچه بیان میکنند معنادار باشند، از این جهت اهمیت دارند که هر یک از آنها شاهدی است بر اینکه روانکاو او را بیش از پیش، یعنی بیش از وقتی میشناسد که هنوز آن تفسیر داده نشده بود(دانل استرن، ۲۰۲۴).
مفهوم شاهد بودن (witnessing) در روانکاوی، کنشی است از سوی تحلیلگر بهعنوان کسی که معنای عاطفیِ کاوشِ درونیِ بیمار را در لحظهی حال درمییابد و بازمیشناسد، در همان حال در کنار بیمار باقی میماند، بیآنکه داناییِ پنداشته یا تفسیرِ خود را بر تجربهی او تحمیل کند. حضورِی غیر مداخله گر اما زنده که هدفش یافتنِ محتوای قابلتفسیر نیست، بلکه حضوری عاطفی است که از بیمار فاصله نمیگیرد و از تجربه احساسی او اجتناب نمی کند. فرایند شاهد بودن، به فرد تحلیل شونده کمک می کند تصویر شاهد را درونی کند، به عبارتی شاهدی درونی یا خیالی بسازد و توانایی نمادین سازی را که ممکن است از دست داده باشد مجدد بازیابد. و به همین خاطر است که «ناهشیار را دو نفر باید شاهد باشند».
استرن معتقد است که برای شناخت، تجربه و معنا بخشیدن به وقایع بهویژه رویدادهای آسیبزا، نیاز است بخشی از «خود» بتواند شاهد بخشی دیگر باشد. به گفته او درک عمیق تجربیات زیسته و معنا دادن به آنها زمانی اتفاق میافتد که فرد همزمان با تجربهکردن، آگاه باشد که این تجربه از جانب خود اوست: «حرکت از وضعیت نه-من به وضعیت شبیه-به-من، زمانی رخ میدهد که ما نه تنها چیزی را بدانیم یا احساس کنیم، بلکه همزمان آگاه باشیم که این دانستن و احساسکردن متعلق به ماست.»
این تجربه دوسویه، تنها از طریق فرآیند «شاهد بودن» و به هم پیوستن گسستگی های روان امکانپذیر است؛ لحظهای که فرد واقعاً «صاحب» تجربه خود میشود .او تأکید میکند که اگر قرار باشد دو بخش ما که توسط زمان از هم جدا شده اند، بخشی در گذشته مانده و بخشی در زمان حال است، همدیگر را بشناسند هر دو بخش را باید بخشی از خود بدانیم و احساسمان این باشد که هر دو بخش شبیه ماست.و هر دو بخش بتوانند شاهدی بر بودن دیگری باشند.

